ما یک دفتر تحقیق داریم. معلممان می گوید درباره ی نام و
معنی و علت نامگذاری خودتان تحقیق کنید یا حتی چیزهای جالب دیگر مثلا این هفته
معلممان گفت درباره ی لالایی که مامانتان برایتان می خوانده و شما آن را دوست داشته
اید تحقیق کنید و بنویسید و عکس نوزادی خودتان را هم جلویش بچسبانید.راستی این هفته هم درباره ی چگونگی تشکیل رنگین کمان باید تحقیق می کردیم.
+ نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 22:12  توسط علی
|
در کلاس ما معلممان برای امتحانات و املا یک ستاره هایی روی برگه ای بزرگ جلوی
اسم بچه ها می زند. اگر تعداد ستاره ها 10 تا شود یک مکعب فکری جایزه می دهند و
اگر ستاره ها 20 تا بشود یک دفترچه یادداشت و اگر 30 تا شود یک عروسک کوچولو می دهند و
بالاترین جایزه یک ماشین است ولی اگر 40 ستاره بشود.من تا حالا یک مکعب گرفته ام و
منتظر دفترچه یادداشت هستم.
+ نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 22:8  توسط علی
|
دو هفته پیش با مامان و بابام رفتیم یک مسجد کنار پارک ساعی . مجلس ختم فامیل دایی مامانم بعدش هم با مامان و بابا رفتیم پارک ساعی . پارک خیلی قشنگی بود با اینکه هوا سرد بود ولی تا شب آنجا بودیم و من بازی کردم . ولی مطمئن باشید به قشنگی تپه های ریگ بیدگل نیست . بعداً عکس های تپه ریگ را برایتان نشان خواهم داد تا باور کنید .
+ نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 21:25  توسط علی
|
این روزها بخاطر مدرسه خیلی مشغولم و فرصت نمی کنم به وبلاگم سر بزنم و مامانم هم می گوید اول درس بعد وبلاگ ولی من ترجیح می دهم اول بازی کنم بعد درس بخوانم و دوباره بازی و دوباره بازی و اگر وقت کردم وبلاگم را می نویسم .
این چند عکس هم مربوط به بهترین دوستم در بیدگل است بنام محمد که عکس او را وقتی که داشت سرگرمی سک سک حل می کرد و خوابش برد با موبایل در خانه مامان جون از او گرفتم .
+ نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 21:22  توسط علی
|
يكي بود يكي نبود . خانم لاك پشت و آقا لاك پشت تصميم گرفتند كه همراه پسرشان به گردش بروند . آنها بيشه اي كه كمي دورتر از خانه اشان بود را انتخاب كردند .
وسايلشان را جمع كردند و به راه افتادند و بعد از يك هفته به آن بيشه قشنگ رسيدند .
سبدهايشان را باز كردند و سفره را چيدند ولي يكدفعه مامان لاك پشته با ناراحتي گفت : يادم رفت درقوطي بازكن را بياورم .
پدر لاك پشت به پسرش گفت : پسرم تو برگرد و آن را بياور .
پسرك اول قبول نكرد ، ولي پدر برايش توضيح داد كه ما بدون دربازكن نمي توانيم قوطي ها را باز كنيم و چيزي بخوريم و صبر مي كنيم تا تو برگردي . ما به تو قول مي دهيم
پسرك با ناراحتي به راه افتاد
سه روزگذشت ، آنها خيلي گرسنه بود . ولي چون قول داده بودند ، باز هم انتظار كشيدند .
يك هفته گذشت ، مادر به پدر گفت : مي خواهي چيزي بخوريم ، او كه نخواهد فهميد .
پدر گفت : نه ما قول داده ايم و بايد صبر كنيم .
خلاصه سه هفته گذشت . مادر گفت : چرا دير كرده بايد تا حالا مي رسيد .
پدر گفت : آره حق با شماست ، بهتر است تا او برگردد ، لااقل ميوه اي بخوريم .
آنها ميوه اي بر داشتند اما قبل از اينكه بخورند صدايي به گوششان رسيد كه گفت : آهان ! مي دانستم تقلب مي كنيد .
اين صداي بچه لاك پشت بود كه از پشت بوته ها بيرون آمد .
و گفت : ديديد زير قولتان زديد ؟ چه خوب شد كه نرفتم !
منبع :سایت کودکان
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 14:40  توسط علی
|
من علی هستم 8 ساله و متولد تهران اصالتاً بیدگلی ام. من این وبلاگ را با کمک پدرم و مادرم درست کرده ام تا با کودکان جهان ،ایران و شهرم ارتباطی صمیمی و کودکانه برقرار نمایم .